روزي كه تصميم گرفتم وبلاگ بزنم فكر نميكردم اين قدر هجوم افكار در ذهنم وسيل اتفاقات در اطرافم زياد باشه كه هر روز بيامو آپ كنم،اما چه ميشه كرد؟به قول شاعر:روزگار غريبيه...وبه قول خودم آدمهاي غريبي هستيم!
من يك زنم ولاجرم دنيايي متناسب با شرايط فيزيكي ،اجتماعي واخلاقي جنسيت خودم رو تجربه ميكنم،شايد تجربه ي من از يك واقعه ي مشترك با همسرم كاملا تجربه ي متفاوتي باشه وديدگاهمون به شدت متناقض.بحث من تفاوت ديدگاه هاي زنانه ومردانه نيست،اومدم تا از ظلمي كه ما زنها در حق خودمون ميكنيم بگم،از اين كه حالا اگه سعي نميكنيم دنياي مردا رو بشناسيم به درك! حداقل سعي كنيم دنياي خودمونو بشناسيم!جنسيت خودمون،هويت خودمون و تواناييهامونو.
چه بسيار زناني رو ديدم كه در پس يك عمر زندگي مشترك به چيزي جز تربيت فرزند وسر وسامان دادن امور خانه نرسيدن،تا اين جاش شايد چندان مشكلي نباشه چون حداقل اين زن اگر تلاشي براي خودش نكرده اجحافي هم در حق خودش نكرده،اما اغلب ميبينم اكثرا براي ميل به اين اهداف(كاري ندارم كه اهداف بزرگي هستند يا نه) خودشون رو درست مثل يك گوسفند قرباني ميكنن.(البته تا اينجاشم هزار بند وتبصره داره،ممكنه واقعا اون مرد ارزشش رو داشته باشه يا اون زن چيزي بيش از اين در چنته نداشته باشه يا هزاران يا ي ديگه!)اما...ميرسيم به جاي دردناكش،قرباني كردن خود براي مردي كه نه تنها ارزششو نداره بلكه حتي لياقتشو هم نداره!مردي كه اون قدر معتاده كه در همه ي عمر براي خونه يك قلم جنس هم نخريده،وفقط قرض وبدهي بالا آورده وحتي در روزهايي كه همه چيزشون هم بر وفق مراد بوده زنش رو به ت.خ.م.شم حساب نكرده،و كتكش زده وخارش كرده وحالا هم كه مرده يه دنيا بدهي براي زن وبچه هايي كه نه تونستن تحصيل درست كنن ونه تونستن سرمايه ي درستي به چنگ بيارن گذاشته وآخرين روزهاي عمرشو هم از شدت ضعف نشسته ته خونه،وآتيش زده به همه ي مال واموالي كه اين زن بدبخت بعد از سي سال خون دل خوردن جمع كرده،و مرده!
وبعد از مرگش هر روزيه گوشه اي از كلاه هايي كه بر سرش گذاشته شده وپولهايي كه نزول گرفته ومعلوم نيست كجا خرج شده رو ميشه واين زن روز به روز آب ميشه،وتنها ارثي هم كه براش مونده وبه واسطه اون بايد خرج خودش ودختر بيمارشو كه هر دوشونم از قضا بيكارن بده، ميفروشه،تاروح آقا درعذاب نباشه!و خودش براي يه عمر ميره كرايه نشيني،با حقوق سيصد وسي هزار تمون پول بيمه(چرا كه شوهرش حتي همت نكرده براي آينده ي اين زن بدبخت حق بيمه شوكامل بريزه تا حداقل بعد از مرگش يه حقوق درست ودرمون بگيره) .
وحالا كه تازه داره نفسي ميكشه يه طلبكار جديد پيدا ميشه وطلب ۱۰ ميليون پول،وتنها مدركش اين كه شوهرت به فاطمه ي زهرا قسم خورده،و من نفرينش ميكنم،واين زن اين قدر به قرباني كردن خودش عادت كرده قبول ميكنه كه ماهي ۱۰۰ هزار تومن از اون سيصد وخرده اي رو براي قريب به ده سال به اين طلبكار تازه وارد بده تا يك وقت آقاي شوهر در اون دنيا بدهكار حضرت فاطمه نباشه!
ميمونه چقدر ۲۰۰ هزار وخرده ا ي،كرايه خونه رو هم كم كنيد،ميمونه چقدر؟ميمونه مرگ...ميمونه حماقت...ميمونه خريت...
و من دلم ميسوزه،دلم ميسوزه از اين كه اين زن اگر در تمام طول حيات شوهرش نزاشته شوهرش روي حقيقت وزندگي واقعي روببينه ونزاشته سختي بكشه ونزاشته بفهمه كه مسئوله ومسئوليت داره وهزاران نزاشتن ديگه به قيمت كتك خوردن،خار شدن،از دست دادن سرمايه و...حالا كه شوهرش هم مرده نميزاره حداقل مسئوليت قسمي روكه احتمالا از روي خماري خورده توي اون دنيا به گردن بگيره!
وآينده ي خودشو ودختر جوان بيمارشو براي بهشت اون دنياي شوهرش ميفروشه!
چرا بعضي از ما زنها اين قدر شيفته ي مردمونيم؟چرا نميفهميم با هر بار قرباني كردن خودمون زندگي مشتركمون نه روبه اوج بلكه به سمت قهقرا پيش ميره؟چرا نميفهميم اگر ميخايم شوهرمون مرد بشه،مسئول بشه،لازم نيست هميشه بگيم چشم،لازم نيست بار مسئوليتشو ما روي دوش بكشيم،لازم نيست زن اسطوره اي باشيم؟
براي رشد يك زندگي شايد بارها بايد بگيم نه،وحتما بايد جرات مند باشيم!حيف كه در منطق احمقانه ي خاله زنكي چيزي كه به ما ياد ميدن فقط انفعاله وبس....
پ.ن:من نه فمنيستم ونه ضد مرد،حتي تا جايي كه گاهي دلم ميخاد شيوه ي جديدي از نگرش بر زن رو عليه اين موجودات زن نما ابداع كنم.
پ.ن۲:من عاشق همسرم هستم،لطفا به عمق حرفام فكر كنيد.همين...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:57  توسط بي نام
|
من از روز زن بدم مياد!متنفرمم م م م....اصلا از اين كه صرفا به خاطر رابطه ي جنسي با موجودي به نام شوهر بري جز دسته ي زنان و در غير اين صورت در بلاد دختران به سر ببري خنده ام ميگيره!وقتي به ما القا ميكنن كه دختر نبايد اين كارو بكنه،نبايد اون كارو بكنه (مثل رنگ كردن مو،آرايش وغيره...بماند كه من از ۱۸ سالگي موهامو مش ميكردم!) وبه محض برگزاري مراسم ازدواج تمام حرامها حلال ميشه،واصلا ديگه بايد اون كارا روبكني چون زني وشوهررررر داري! چندشم ميشه!
يعني جنس مونث خودش عقل نداره؟خودش نميتونه براي كوچكترين چيزي مثه ظاهرش تصصميم بگيره تا ازدواج كنه؟واصلا خودش دل نداره وبايد واسه دل شوهر جانش اين كارا روبكنه واگرم شوهر نداره مثه اسكولها بگرده؟حتي اگه ۳۰ سالشه؟عقلش بنده به....(اي خدا،حيف كه قول دادم حرفهاي بد بدنزنم!)
واصلا من اگه مخترع دوكلمه ي دختر وزن رو كه مبنا رو گذاشته روي... پيدا كنم زير تف غرقش ميكنم!نميدونيد چه حس بدي داره وقتي خواهر شوهرت كه ۷ سال ازت بزرگتره بهت دست بده وروبوسي كنه وبا لحن چندش آوري بگه روزت مبارك!وچون خودش ازداوج نكرده حتي نتوني به خاطر دق دلي هم شده بگي روز توام مبارك!! وزير اين حس نفرت انگيز خم بشي كه بناي تبريكاتمون هم بر پايه ي داشتن يا نداشتن رابطه ي جنسيه!
بگذريم...ميخاستم يه ماجرايي روتعريف كنم.بنا به مواردي كه در بالا گفتم زياد علاقه اي ندارم كه روز زن رو به كسي تبريك بگم بيشتر اين روز برام به مفهوم روز مادره.ومادر تقدسي داره وتفاوتي .... به خاطر موهبتي كه خداوند بهش عطا كرده.خلاصه درست همين روز كذايي رفتم سوپري تا چيزي بخرم،دخترجواني شايد به زحمت ۱۷ ساله پشت دخل بود،از سر ووضع ولهجه اش مشخص بود كه روستاييه،به جز من گروهي از آشنايانش اومدن داخل مغازه وشروع كردن به صحبت كردن،كه يك باره دختره برگشت وبهشون گقت راستي روزتون مبارك! اون چند نفر همگي سن بالا بودن وحتي يكيشون هم بچه به بغل ومن خودمو با اين فكر كه روز مادر روداره بهشون تبريك ميگه آروم كردم!يهو يكيشون كه اتفاقا از همه مسن تر هم بود با خنده اي بلند گفت روز خودتم مبارك!و بقيه نم نم خنديدن....ومن هاج و واج!ودختر لبخند تلخي برلب.
از سوپري كه اومدم بيرون هيكل نحيف دخترك رو از پشت ويترين برانداز كردم،ومغازه ي كوچيكشو كه نصف بيشتر چيزايي رو كه ميخام نداره اما من دلم ميخاد تا ازش خريد كنم!دلم سوخت،دلم ريخت،اون هنوز يه دختر كوچولو بود،فكر نكنم حتي ديپلم گرفته بود،وچه دنياي بي رحميه كه اونو ازدل تموم آرزوهاي دخترانه اش ميكشه بيرون ودر يك لحظه زن ميكنه واين اندوه بزرگ رو با يه تبريك بهش نيشخند ميزنه!اون از نظر من هنوز يه دختر بود...و از زن بودن جز مسوليت وسكس چيزي نديده بود ولاجرم نفهميده بود،مطمپنم اگر به ميل خودش بود با هم سن وسالانش در كوچه باغها در راه مدرسه ميدويد وبه متلكهاي پسرهاي نوجوان ميخنديد.زن بودن براش زود بود.خيلي زود...
كاش روزي برسه كه مبناي دسته بنديهامونو بر رشد فكري افراد بگذاريم نه پديده هاي جنسي يا جسمي!روزي كه دختركان شادمانه با لباسهاي روشن پي پروانه ها بدوند،زنان(چه متاهل وچه مجرد) به علايقشو برسن وبراي تعالي خودشون تلاش كنن ومادران كودكانشونو شادمانه در آغوش بگيرن و از آينده هراسي نداشته باشن.روزهايي كه هر ساعتش متعلق به جنس لطيف باشه وبس،وهفته هايي وماه هايي و...اما دريغ!ماييم و ويك روز زن كه ازش متنفريم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 1:48  توسط بي نام
|
سلام...
صبح(البته بايد بگم لنگ ظهر!) با صداي زنگ موبايلت از خواب ميپري.چشماتو به زور نيمه باز ميكني واز لاي اون دريچه ي كوچولو شماره ي تلفن بانك گند س.پ.ه رو ميبيني كه تو زندگيت يه بار غلط كردي و رفتي ازشون وام گرفتي (اونم وام ازدواج) وحالا تا يه قسطش عقب مي افته ا شروع ميكنن ۱۰ بار ۱۰ بار زنگ زدن به گوشي خودت وشوهرت وضامناتو خانواده اتو والي ي ي ي ي ي ي ي آخر.....
اي واي...اي خدا....من چي ميكشم از دست اين اين كارمند زبون نفهم بخش اعتبارات! كه هر دفعه براش توضيح ميدم،عزيز من،پدر من ،شما يكي ۲۵ ام برج حقوق ميگيري كه بياي قسط وامتو بدي كه من بگيرم؟؟آخه بابا جون يه هفته صبر كن اول برج بشه!شوهر بينواي من حقوقشو بگيره تا من گردن شكسته بيامو اون ۱۱۰ هزارتومن لامصب رو بريزم به حسابتون.هر دفعه ام ميگه چشم ...ببخشيد.نميخاستمم به ضامنتون زنگ بزنم دستور اداريه!يا بازرس اومده وحلاصه از اين شر وورا...وخلاصه سر برج مياد وما قسط ميديم وميره تا ۲۵ برج بعد كه دوباره همين آش وهمين كاسه!وباز همين توضيحات وهمون جوابهاو همون همونا!!!
اما امروز از اون روزاست كه من قاطيم،اعصاب مصاب ندارم،حوصله ام ندارم كه دقيقا براي بار سي دوم(چون دقيقا سي دو ماه دارم اين كارو ميكنم)همين توضيحات وبدم.ميدونم اگه گوشيو جواب بدم اون زن شيطاني درونم حلول ميكنه وهوار ميكشم سرش كه مردك!!! مگه همين ۳۲ ما گذشته بهت نگفتم ومگه شده كه تا حالا سر برج نريحته باشم، واصلا اگه تومامور بانك اون وام ۳۰۰۰ م.ي.ل.ي.ا.ر.د.ي بودي بدبخت به خاطر اعصابشم كه شده بود از ترس تو ۴۰۰۰ م.ي.ل.ي.ا.ر.د مياورد پس ميداد! بابا نفهم!هنوز حقوق نگرفتيم.و توخرج خودمونم مونديم ديگه پول يه بسته زغال ويه توتون ميوه اي هم ته جيبمون نيست،ومغازه مون تو سال كار آفريني وحمايت از توليد ملي داره ميره كه ورشكست بشه وفروشنده ي بدبختشم كه واسه پول دانشگاهش داره جون ميكنه(اينم از حماقتشه) ميره كه بيكار شه اون وقت تو يقه ي منو چسبيدي بيا يه دونه قسط عقب افتاده اتو بده!!
اين ميشه كه اصلا گوشيو جواب نميدم وبا دمم بشكن ميزنم كه خدا روشكر كه خونه رو عوض كرديم وشماره ي اين خونه ي جديدو نداره كه ۲۰۰ بارم به خونه زنگ بزنه ودويستا پيغام تهديد آميز بزاره!!!
سرانجام ظهر كه شوهرم مياد خونه سعي ميكنم دركمال آرامش نداشته ام ماجرا رو بهش بگم واونم زنگ ميزنه بانك وخر فهمش ميكنه كه بازم مثه هميشه سر برج ميديم!اما دريغ از عقل نداشته ي اين كارمند زبون نفهم كه نيم ساعت بعد ضامن شوهرم زنگ ميزنه به گوشيش وميگه همين الان(يعني دقيقابعد از تماس شوهرم به بانك) بهم زنگ زدن كه بهتون زنگ بزنيم بيايد يه دونه قسط عقب افتاده تونو بديد!و اين جاست كه من از ته دلم ميزنم زير خنده...وبا خودم ميگم ميدونستم كه به هيچ طريقي خر فهم نميشه!
و اين ميشه اولين پست اين وبلاگ جديد.وبلاگي كه هنوز نميدونم اسمشو چي بزارم!اول دلم ميخاست اسمشو بزارم جنگ زندگي(به ضم جيم) كه در تضاد باشه با جنگ زندگي(به فتح جيم).چون به نظرم زندگي در غمگنانه ترين لحظاتش هم طنز تلخي داره كه بيشتر اونو شبيه يه مجموعه طنز ميكنه تا يه نبرد.اما ديدم نه!شايد يه وقتايي فقط بخام تو اين وبلاگ بنالم،اونم بدون هيچ طنزي!حالمم از اسامي مثله خاطرات يك...يا دستنوشته هاي يك...بهم ميخوره وحرف هم براي گفتن زياد دارم!پس فعلا بيخيال اسم شدم وفقط اومدم تا بنويسم.
ممكنه تو اين وبلاگ تو بعضي از پستها دلم بخاد فحش بدم به هر كسي هم كه دلم ميخاد!لطفا فقط نيايد ونصيحتم نكنيد وبه مودب بودن تشويقم نكنيد كه تو زندگي وافعي من يكي از مودب ترين آدمهاي روي كره ي زمينم!اما اينجا ميخام كه ذهنمو خالي كنم اما قول ميدم فحشهاي بد بد در حد امكان ندم!
و در آخر اين كه عاشق نوشتنم حتي اگر بدون خواننده باشه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:28  توسط بي نام
|