...
خدایا! فتنه فزونی گرفته است،بلا بزرگ شده است و آزمایش شدت یافته است.
خدایا! اسرار هویدا شده است و رازها برملا شده است و پرده ها افتاده است.
خدایا! زمین تنگی می کند و آسمان خودداری.
خدایا! و در این حال و روز ،شکایت جز به تو،به کجا می توان برد؟جز بر زانوی تو،سر بر کجا می توان نهاد؟جز به ریسمان تو،به کجا می توان آویخت؟جز در پناه تو،کجا می توان سکنی گزید؟و جز بر تو،بر که می توان تکیه کرد؟
خدایا! در سختی و آسانی تکیه گاه جز تو کیست؟و پناهگاه جز سایه سار مهر تو کجاست؟
خدایا! بر پیامبرت محمد و آل او درود فرست،آنان که اطاعتشان را بر ما فریضه شمردی و بدین سان،شأن و منزلتشان را به ما شناساندی.
خدایا! تو را سوگند به حق این عزیزان که باران گشایشت را بر ما ببار و از آستان فرجت نسیمی بر این دلهای خسته جاری کن.
خدایا! طاقت تمام شده است.شکیب سرآمده است،کارد به استخوان صبوری رسیده است.
خدایا! هم الان ما را برهان.رهانیدنی به سرعت برق نگاه یا کمتر از آن.
ای پیامبر! ای وصی! ای علی! ای محمد! یاری ام کنید که شمایید یاوران من و دست اضطرار مرا در پناهگاه دست خویش بگیرید که دستی چنین با کفایت تنها از آن شماست.
مولای من! امام زمانم! این تو و این دستهای استیصال من! این تو و این فریاد استغاثه من! این تو و این چشمهای اشکبار من!
به فریادم برس! مرا دریاب!
دعای فرج امام زمان(عج)
ترجمه سید مهدی شجاعی
پ.ن : فعلن بینام در سالروز تولد دو سالگیش متوقف میشود !
معنی و مفهوم این جمله این است که اینجا دیگر بروز نخواهد شد !
برای شمس لنگرودی که استاد من بود
پس از آن بهت از نتیجه ای که برایمان گرفتند وا مانده ترین روز هایم را به اراک آمدم . آمدم تا جمع دوستان و شاید کسی از اهالی دانشگاه دوباره رمقی برایم بیاورد . به جز اندکی از دوستانم که همیشه در خاطرم میمانند و دوست دارم نامشان همواره در گوشم بنوازد : امیر ، محمود ، مرتضی ، سایه و محمد که قبل از همه صابونی سخت به رختش خورده بود . با دهان پر حیرت به کادر دانشگاه برخوردم با مغز هایی منجمد که کتاب های نخوانده شان را حمل میکردند انگار نه انگار از تهران جنگ زده میآیند و یا حتا خبری از آنجا دارند . نه ، مگر دیشب نبود که زن و مرد همراه هم در کوچه های تهران رایشان را با فریاد میخواستند و جنگیدند ؟ اینجا زمان مرده .
از امیر حسن ندایی میگویم که نه تنها به اعتراض و درد دل ما گوش نداد و نه تنها به اعتصاب و تظاهرات دانشجویان وقعی نگذاشت با وقاحت گفت : "هر کس امروز امتحان دهد راحت قبول میشود امتحان معوقه سخت تر خواهد بود" دلم گرفت . فکر کردم ندایی و استاد معارف که احمدی نژاد را معجزه میدانست و هر جلسه با من میجنگید چه تفاوتی با هم دارند .
بعد از مرگ ندا محمد زنگ زد و گفت : "بهرام ، شمس لنگرودی برای ندا شعر گفته" . خودش هنوز شعر را نخوانده بود که رفتم به وبلاگ شمس لنگرودی شعر را خواندم و گریه کردم . شعر را با خود آوردم . هر کس که خواند سعی کرد از جلوی چشم بقیه کنار برود . صدای شمس با حزن همیشگی از دل شعر فریاد میکرد . دلم تنگ شد که دوباره سر کلاس ادبیات معاصر و یا کلاس مکاتب ادبی باشم و از همه چیز حرف بزنیم . نه ، شاید دلم میخواست راجع به این روز ها حرف بزند تا بغضم بترکد برای کسی که هیچ وقت ما را به تمسخر نگرفت به خاطر چیز هایی که میدانست و ما نمیدانستیم . شاید حوصله ی گفتن سر کلاس را نداشت . اما اگر سوال میپرسیدی با درنگ نگاهت میکرد و بی دریغ بود در انتقال دانسته هایش .
وقتی محمد (بیست و دو مرثیه برای تیر ماه) را آورد ، با هم خواندیم . دوباره خشکمان زد : "یعقوب بروایه شاگرد من بود" و گفت : "بگریز یعقوب بروایه بگریز"
هر دو ترسیدیم . با هم گفتیم شمس به سیم آخر زده !
مگر ما همین را نمیخواستیم که کسی بیاید و بزند به سیم آخر ؟!
پس چرا حالا ترسیدیم ؟! از چه چیز ترسیدیم ؟! از قصاوت آنانی که به جرم اندیشیدن میکشند و میدرند ؟ با خودم گفتم دیگر به هیچ کس در این مکتب خانه ی کثیف استاد نخواهم گفت . تنها استادی که میشناسم محمد تقی شمس لنگرودیست . کسی که برای سلامتی اش نگرانم کسی که حالا دیگر هر روز دلم برایش تنگ میشود . کسی که حاظرم پا به پای آرمانش تا هر کجا همراهش بروم .