آنقدر گریه کردیم
تا خودمان را از ما گرفتند . . .
مرگ میگوید : هوم ! چه بیهوده !
زندگی میگوید :
[ اما باز باید زیست
[ باید زیست! ...
گاهی اندیشم که شاید سنگ حق دارد؟
(آقا اخوان)
« و برای اظهار فروتنی و بینوایی ٫ بهترآن است که لباس موئین
و درشت در بر کند و برخاک و خاکستر بنشیند و خاک بر سر بپاشد
و دستان خود به ریسمان وزنجیربه گردن ببنددومانندآدم سرگردان
و مست ٫ حالت مستقل و مستقری به خود ندهد ٫ گاهی بنشیند
و زمانی به سجده اوفتد و گاهی راه رود و سربه دیوارگذاردوچانه
بر خاک نهد » ( المراقبات )
شاید زندگی وشاید ...
سه ساعت و بیست دقیقه از ظهر یک روز گرم تابستونی گذشته بود .
وارد گل فروشی شدم تا سفارشمو تحویل بگیرم . قرار بود گل فروش
برای مجلس ختم خاله ی مادرم یک سبد گل با روبان سیاه آماده
کنه که الان داشت آخرین کارهای اونروانجام میداد.من هم بی حوصله
منتظرآماده شدن سبدبودم.پیرمردی واردگل فروشی شد.بسیاربلندقد٫
که با احتساب قوز کمرش تقریباْ هم قد من بود.با کت و شلوار و جلیقه
قهوه ای باچهارخونه های ریزوبوی یک ادکلن تندوگرم وباصورت آنکاردکرده
که باعث شده بودچین وچروک صورتش بیشتر پیدا بشه . یک دستمال
گردن هم داشت که البته بی سلیقه بسته شده بود .به مغازه دار گفت :
آقا جون ٫ شاخه ی بامبو داری ؟
مردگل فروش درجواب بدون اینکه به صورت پیرمردنگاه کنه گفت:جوون یاپیر؟
پیر مرد گفت : فرقش چیه ؟
گل فروش گفت : جوون هفت تومن ٫ پیر دوازده تومن
پیرمرد رو به من که داشتم بهش نگاه میکردم گفت:خوب پیرش شکیل تره
ولی من تر جیه میدم یدونه جوونش رو بگیرم و خودم بزرگش کنم .
دست توی کیف بغلیش کرد و از بین دسته ی هزاری ها هفت تااسکناس
جداکرد . شاخه بامبوی جوون رو از توی گلدون بیرون کشید ٫پول رو گذاشت
رو میز گل فروش و با من خدا حافظی کرد .
از پیاده رو رد شد . همین که اومد از خیابون رد بشه ٫ یه ماشین مدل بالا
که چند تا جوون توش بودن و صدای موزیکشون هم بلند بود ٫
زدن به پیر مرد ... پیرمرد مُرد
( محمد مقدم )
داشتم با نهار
یک دو پیمانه از آن تلخ٫ از آن مرگابه
زهر مار می کردم
مزه ام لب گزه ی تلخ و گس با همگان تنهایی .
پسرک
- پسرم -
در سکنج دو ردیف قفسکهای کتاب ٫
رفته بود آن بالا
دست ها از دو طرف وا کرده ٫
تکیه داده به دو آرنج ٫ گشوده کف دست
پای آویخته و سر سوی بالا کرده .
مثل یک مرد که بر دار صلیب .
یا اگر باید هموار بگویم ٫ شاید ٫
مثل یک چوب نه هموار صلیب .
خواهرش گفت :
«بیا پایین ٫ زردشت ! »
مادرش گفت :
« بیا پایین مادر !
وقت خواب ست ٫ بیا ٫ من خوابم می آید . »
« من نمی آیم پایین ٫ من اینجا می خوابم »
ـ گفت زردشت صلیب ـ
« من همین بالا میخوابم »
من به او گفتم ٫ یا میگفتم باید :
« تو بیا پایین ٫ فرزند !
پدرت آن بالا میخوابد »
یا شاید :
« پدرت آن بالا خوابیده ست ! »
با احترام به مهدی اخوان ثالث
قطره ها
قطره ها نمیفهمند٫ فریاد نمیخواهم
والدان نمیبینند ٫التماس میخواهم
لذت پدر بودن ٫لحظهء هم آغوشی
لحظه ها چه میفهمند٫ نفرت از فراموشی؟
حوض کوچک و ماهی٫ بازی خیابانی
کوچه ها چه میفهمند٫ شورو حال و نادانی؟
شوق بازی و خنده ٫درس و مشق و آینده
تخته ها چه میفهمند٫ حس آدم زنده؟
نوجوان رویایی ٫عاشقان طوفانی
مردمان نمیبینید٫ احتراق انسانی؟
فصل ورزش و شادی٫ وقت پول و آزادی
رهبران نمیبینید٫ اعتیاد و بیکاری؟
توده های تو خالی٫ رهبران پوشالی
مردمان کجا رفته ٫اشتیاق انسانی؟
پیرمرد سی ساله٫ وقت کشت گوساله
بی پدر نمیبینی ٫زجرو حسرت و ناله؟
قطره ای پر از عقده ٫عقدهء نمیخواهم
والدان نمیبینید٫ التماس میخواهم؟
محمد مقدم