من با تو زندگی میکنم . . .
مگه اون موقع که فریادت میزدم و میدوییدم دنبالت
و مردم نیگام میکردن کسی به غیر از من و تو
میفهمید که چه مرگمه ؟ مگه نیمکت تنهای زیر
چراغ روبروی پله های انتهای پارک غورباقه* یادش
میره اشکامو ؟ مگه اون موقع باهام نبودی که من
تنها نشسته بودم ؟مگه آخر شب ها که قدم زنان
به سمت خونه میومدم و سوپور محل ازم ساعت
میپرسید و اگه زمستون بود پتو میخواست،مگه تو
باهام نبودی تو خیابونا ؟ مگه این آخریا که تنها تو
کافه میشستم تو نبودی که برام آتیش میگرفتی
سیگارمو روشن کنم ؟ اصلا مگه من فلانی و
فلانی روکه دهن و چشمشون مثل تو بود رو
قدجونم دوست نداشتم وهمه کار براشون نمیکردم
که اوناهم نفهمیده بودن وبی خدافظی گذاشته بودن
رفته بودن ؟ مگه هوای این اطاق دودرسه که توشم،
با نفس تو گره نخورده ؟مگه پریشب که داشتم تارمو
کوک میکردم یوهو سیم سولش پاره شد،قلبم هوری
نریخت که یه موقع طوریت نشده باشه ؟ مگه وقتی
شنیدم حالت خوب نیست خودموازترس تیکه پاره
نکردم؟مگه همهُ سال اون رنگیوکه تودوست داشتی
نپوشیدم؟مگه تاحالاروزایی که ممکن بودبیای،شبش
تونستم بخوابم ولی نیومدی ؟مگه وقتی زده بودنت
من تنهایی تو خونه یه هفته تب نکردم پیشت ؟
الانم اگه میبینی بی حوصله ام وزود با همه قاطی
میکنم میبینی سرم درد میکنه و کلافه ام ازم به دل
نگیر . به خداتواین چندساله سرهیچ کدوم ازقرارام
نتونستم به موقع برم انقدر نبودی مریض شدم .
آخه مگه من چند سالمه؟ اشکال نداره شاید چند
سال بعد جوون ترشم .
یه موقع هاکه روانی میشم ومیزنم زیر همه چی
توازم به دل نگیرمالِ ترافیکِ مالِ دودِمالِ پله هاست
مالِ صفِ مال آفتابه . آخه من مال اینجا نیستم .
یه روز که اومدی دو زانو میشینیم روبه رو همدیگه
اونوقت باهم گریه کنیم اصلا میگم بچه ها هم بیان .
میگم همه بیان ... همه .
سخت ترین چیز اینه که تو باشی و نبینمت .
با هم میشینیم رو صندلی روبروی پله های آخر پارک
غورباقه زیر چراغ اونوقت با ام پی تری پلیر من نیروانا
گوش میدیم ، راجر واترز گوش میدیم ، شجریان گوش
میدیم اصلا منصورم گوش میدیم ،هرچی تو بگی .
تا اون موقع همه چی درست میشه.خیالت راحت.بسپر
به خدا . فقط بیا ... هرموقع که دوست داشتی بیا .
منم تا بیای با تو زندگی میکنم .باتومیرم ، باتومیام ،
با تو میخورم ، با تو میخوابم ، برای تو مینویسم ،
برای تو میخونم . . .
( محمد مقدم )
بر چفت مقبرهء پیر
قفلی میان گره ها و قفل ها
دیشب گشوده شد
هیهات . . .
بدبختی چه کسی آغازگشته است؟
. . .
( نصرت رحمانی )
*غورباقه : با غ اول بیشتر دوستش دارم .
*پارک غورباقه : فاز یک شهرک غرب ( قدس ) البته اسم واقعیش این نیست .
ولی همه بهش همینو میگن . معلوم نیست اسمش چیه .
ای بشارت فریاد!
امشب ٫ خروس را
در آستان آمدنت
سر بریده اند!
( سایه )
سبو بشکست ٫ ساقی! همتی ازغصه میمیرم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخوانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
زدرد آتشین زخمم خبر گردد!
خبر گردد!
به پیراهن بپوشان ٫ روزن میخوانه را ساقی!
که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست٫ گیسو راببر ساقی
وبا آن کوششی کن تاببندی دست وپایم را
ز خون سینه ام ٫ ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
به روی آن خم خالی که روی آن ستون مانده ٫
به زیر طرح آن بنویس با یک خط نا خوانا
به راه دشمنی مانده زراه دوستی رانده !
و دندان های من سوراخ کن با مته ی چشمت
نخی بر آن بکش ٫ وردی بخوان آویز بر سینه
که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر
نگوید: مرد از حسرت ٫ بگوید: مرد ازکینه
( نصرت رحمانی )
پاییزها به دور تسلسل
رسیده اند
.
.
.
وقتی که خواب نیست ٫ زرویا سخن مگو
آنجا که آب نیست زدریا سخن مگو
پاییز ها به دور و تسلسل رسیده اند
از باغهای سبز و شکوفا سخن مگو
دیری است دیده ٫ غیر حقارت ندیده است
بیهوده از شکوه تماشا سخن مگو
یاد از شراب ناب مکن آتشم مزن
خشکیده بیخ تاک حریفا! سخن مگو
در کار خود ٫ من و تو ٫از او بیوفا تریم
با من ز بی وفایی دنیا سخن مگو
آنجا که دست موسی و هارون به خون هم
آغشته گشت ٫ از ید بیضا سخن مگو
آری ٫ هنوز پاسخ آن پرسش بزرگ
با شام آخر است ویهودا . سخن مگو
این باغ مزدکی است . بهل باغ عیسوی .
حرف از بشر بزن ٫ زچلیپا سخن مگو
ظلمت ٫ ضریح با تو سخن گفت٫ پس توهم
از شب به استعاره و ایما ٫ سخن مگو
با آنکه بسته است به نابودی ات کمر
از مهر و آشتی و مدارا سخن مگو
خورشیدما ٫ به چوبه اعدام بسته شد
از صبح و آفتاب در اینجا ٫ سخن مگو
(حسین منزوی)
ای پدر !
با من آواز کن
نام گل های صحرارا
که دوست میداشتی
پدر آرام باش
مرگ را میبریم
با هرچه آرزوست...
مثل همیشه پدر بیدار باش
در طلوع آفتاب فردا
پیراهن سرخ ترا من خواهم افراشت
آنها خوب ترا میشناسند
ترا که زمانه ی بیداری
آنها هر روز ترا می کشند
می کشند
آنها هر روز ترا می کشند
می کشند
می کشند
آنها هر روز ترا
آنها هر روز
خ
و
ن
ترا
آنها نمیدانند
پیراهن سرخ تو تن به تن
در میان ما خواهد گشت...
پدر آرام باش
ما تورا امروز با خون مینویسیم
ما تورا هر روز مینویسیم ...
(خسرو گلسرخی)
از بس که در مشاعره زنجیر میشویم
دیگر به هرمذاکره تفصیل میشویم
ازبس که در معامله در گیر میشویم
دیگر به هر معادله تحلیل میشویم
گاهی از آن مجادله تجلیل میشویم
گاهی در این محاربه تکفیر میشویم
گاهی به هر مزایده تفسیر میشویم
ما دیگر از مداخله تخمیر میشویم
دیگر نه از معاشقه تلطیف میشویم
دیگر نه در مکاشفه تشریف میشویم
در خود به هر معاهده تقطیر میشویم
دیگر به یک محاکمه تعدیل میشویم
مردی درون میکده آمد
گفت: کشمش پنجاه و پنج.
از پشت پیشخوان
مردی به قامت یک خرس
دستی به زیر برد ـ
تق ـ
چوب پنبه را کشید
و بی خیال گفت: مزه ...؟
مرد گفت: خاک...
[دستی به ته کفش خویش زد.]
...............
الکل درون کبودی لیوان ترانه خواند.
...............
وقتی شمایل بطری
از سوزش عجیب نگهداری
و بوی تند رها شد
آن مرد بیقرار٫
دست خاکی خود را در دهان گذاشت
ناگاه از تعجب این کار
سی و هشت چشم نیمه خار بسته ٫
باز شد٫
وشگفتی وتحسین خویش را
مثل ستون خط و خالی سیگار
در چین چهره آن مرد گرم
خالی کرد...
ناگاه
مردی صدای بمش را
بر گوش پیشخوان آویخت
ـ میهمان من ٫ بفرمایید...
چند لحظه سکوت ٫ بعد
صدای پر هیبت مردی دگر
فضای دود کافه را شکافت
ـ من شرط را باختم به رفیقم
میهمان من ٫ بفرمایید...
حساب شد .
............
در اوج اضطراب میکده٫
آن مرد خاکی ساکت٫
پولی مچاله شده
بر چشم پیشخوان گذاشت
و در دو لنگه در ناپدید شد ...
(خسرو گلسرخی)
پ.ن: این پست را به دختر الکلی هدیه کرده ام .
نشد و نخواهد شد ونشده است آنگونه که باید وآنگونه که شاید.
گفتند دَدان دیوانگار و ودیوان روباه صفت که نشود ونخواهدشد
و نگذاریم شود آن گونه که شاید و آنگونه که باید . پس شاید
برای من نشاید٫ آن گونه که ددان دیو صفت وروباه انگاررا شاید.
و در دیوان است که نشوم و نباید شوم بل نشاید شوم با دیوان
روباه صفت و ددان دیو صفت .
تفکروتعقل رادراین بی گاه نیست گاه آزمون و خطا. همان گونه
که بعدازنشایستنم دیگرنیست فرصت بایستن .شایدباید همانکه
شاید و شاید همانکه شاید باید .
آخ ازاین باید ونباید داد ازاین شاید ونشاید .
به چشم من نشاید آنرا که باید و نباید آنراکه شاید .شایدبه چشم
دیوان روباه صفت و ددان دیو صفت من ِ بی صفت را شاید ٫ صفت
روباهی و دیوی و ددی.
آخ ازاین صفت های گاه شایدوگاه نشاید.دادازاین شایدونشاید های
گاه باید وگاه نباید .
به راستی بایسته است بودن بااین ددان و روبهان و دیوان؟
راستی شایسته است بودن بااین دد ِدیو ِروباه ِبه چشم آن روبهانُ دیوان؟
بودن یا نبودن مسئله اینجاست
( محمد مقدم )