تبليغاتX
فعلا بینام
فعلا بینام

 

 

 

 

برای نوشتن از جوهر استفاده نمیکنم  ،  با سبکبالی ام مینویسم  .  نمیدانم منظورم را درست

میفهمید یا نه  ،  جوهر را میخرم اما برای فروش سبکبالی  مغازه ای وجود ندارد  .  گاهی سر 

میرسد ، گاهی سر نمیرسد بستگی به موقعیت دارد . و زمانی که سبکبالی سر نمیرسد ، باز

هم اینجاست . متوجه میشوید ؟ سبکبالی همه جاهست . در شادابی گستاخانه ی باران های

تابستانی  ،  در ورق های کتابی که زیر تختی رها شده در نجوا های ناقوس های صومعه به 

وقت دعا  ، در اسمی که هزار هزار بار ، مثل ساقه ی گیاهی که میجوید ، زمزمه اش میکنید

در پریزاد  نور به هنگام انحراف پیچ جاده های مار پیچ کوهستان   ، در کاستی کور مال سونات

های شوبرت ، در مراسم آهسته بستن کرکره های چوبی یه هنگام شب ، در سایه ی ظریف

رنگ آبی ، آبی آسمانی ، آبی بنفش ، روی پلک های یک نوزاد ، در تانی گشودن نامه ای که

منتظرش بودیم و خواندنش را چند لحظه ای به تعویق میاندازیم ، در صدای بلوط هایی که روی

زمین میترکند ودر ناشیگری سگی که روی برکه ای یخ زده سر میخورد ،ادامه نمیدهم همانطور

که میبینید سبکبالی همه جا در اختیار شماست . و اگر در عین حال کمیاب است ، به گونه ای

باور نکردنی کمیاب ، دلیلش این است که شما هنر پذیرش آن را ندارید ، پدیرش آنچه که همه

جا ، به سادگی در اختیار شماست .

               

 

 

                                                            ( از دیوانه وار نوشته کریستیان بوبن ) 

 

 

 


 

 

شب به خیر . . .

 

 

 

ـ شب به خیر پسرم ، دیگه بخواب که صبح سرحال بری

مهدکودک  .  شب به خیر .

.

.

.

ـ جیش دارم .

ـ بخواب پسرگلم الان جیش کردی .

.

.

. 

.

.

.

ـ مامان ، شونه ، اوتوی مو ها ست ؟

ـ . . . آره پسرم ، همونجوری که اوتو لباسو صاف میکنه ،

شونه هم مو هارو صاف میکنه .

.

.

.  

ـ مامان ، چجوری پدر و مادر ها بچه دار میشن ؟

ـ پسر گلم دوتایی میشینن دعا میکنن و از خدا بچه میخوان

خدا هم بهشون یه بچه ی خوشگل میده . حالا بگیر بخواب

مامانی خستست .

.

.

ـ مامان من میترسم  .

ـ دستتوبده به من .

چشماتو ببند .

.

.

ـ مامان من خوابم نمیبره .

ـ چشماتو ببند و آروم تا صد بشمر ، خوابت میبره .

ـ یک      دو      سه      چهار      پنج      شیش      هفت

هشت      . . .      هیفده      هیجده      نوزده     . . .

سی      سیویک      سیودو      سیوسه      . . .      چهل

 . . .      هفتادونه      هشتاد      . . .      نودوشیش     

نودوهفت      نودوهشت      نودونه      صد .

مامان

مامان

خوابی ؟

.

.

.

شب به خیر .

.

.

.

.

 

 

 

 

 

 

 

 

+  دوشنبه 1386/07/30   توسط محمد مقدم  | 

 

 

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما  را   غم   نگار    بود   مایه ی   سرور

زاهد  اگر  به  بحور  و قصور است امیدوار

ما را  شرابخوانه  قصور  است  و  یار  حور

 

 

 

 * مطلب طولانیست اگر حوصله نداشتید فقط همین شعر را بخوانید .

 

تنها جلسه ایکه تشکیل شد :

 

ضبط قدیمی  که به دست امیر علی روشن شد و شروع

کرد به خوندن کمانچه هابیل علیف ، حال همه گرفته شد.

آخه همه توی اون جمع  اهل موسیقی راک بودند  ،  اونم

راک دهه هفتاد  . میلاد که هاج و واج مونده بود  .  پریسا

و  خشایار  که یه ماهی میشد جیک و پیکشون توهم بود

یه  نگاهی  به  همدیگه  انداختند  و  از بی ربطی  قضیه

خندشون گرفت .حامد که اینبار یه دختره رو هم با خودش

آورده بود ، یه نگاه پر سوال به امیر علی که صاحب خونه

بود و مدیر جلسه ی امشب انداخت . امیر علی هم خون

 سرد  و  با چهره  ای بدون تغییر ، سیگار  رو روشن کرد

بعد  هم  به همراه زیر  سیگاری اومد و نشست سر میز

وسرش روانداخت پایین .

قرار اینجوری بود که جلسه ها هشت نفری برگذار بشه

هفت نفر بچه ها و  یک صندلی خالی  و  قرار اینطور بود

که تاهمه نیومدن جلسه شروع نشه و مثل اینکه جلسه

اون شبم قرار نبود رسمیت پیدا کنه .اگه حامد تنها اومده

بود شاید میشد .  ولی حالا که با دوست دخترش اومده

بود نه تازه دختره مستم بود . همه هیکلش بوی تند الکل

میداد  .  وقتی هم که میلاد حامد رو کشیده بود کنار که

کی میخوای دست از این کارات برداری  ،  حامد تو روش

واستاده بود که من همینم که هستم و شما منو با همه

خصوصیاتم قبول کردین .

هابیل علیف  داشت توی حسینی  اوج میگرفت و قبل از

اینکه   امیر علی  نور  رو  کم  کنه تا  فضا رمانتیک  بشه

تلفن زنگ زد  .  مرضیه بود  . میخواست از امیر علی عذر

خواهی کنه که امشب باید پیش مادرش بمونه و نمیتونه

بیاد  .  بعدش  هم که بچه ها زنگ زدن  خونه  مادرش تا

باهاش صحبت کنن   معلوم شد که  دروغ گفته  و دوباره

چهار  روز  پیش توی آپارتمانش  با  قرص خودکشی کرده

و از توی بیمارستان به امیر علی زنگ زده بوده .

از  پدرام  هم  که  مثلا  شوهر  مرضیه بود هیچ کس خبر

نداشت و  برای جلسه نیومدنش  هم تماسی نگرفته بود.

پدرام  و  مرضیه  چندین  سال  پیش  توی  کلاس  کنکور

با هم  آشنا  شده بودند و  از همون وقت ها قرار ازدواج رو

با هم گداشته بودند .

فضای تاریک و رمانتیک خونه به همراه رقص آروم نور شمع

هایی که در گوشه وکنار روشن بود با نوای محزون کمانجه

دست به دست هم داده بود  تا  بهانه ی خوبی برای اشک

ریختن و تسکین دادن به درد ها دست بچه ها بده . و اولین

نفری هم که نتونست اشکهاشو مخفی کنه ، دختری بود

که همراه حامد اومده بود .

بچه ها به حامد میگن آقای فلسفه  . اون مارکس و هگل و

نیچه رو قورت داده ومیتونه چهار روز یه نفس راجع به انقلاب

کارگری صحبت کنه. پریسا هم قبلا دوست اون بود و همین

موجب شد که پریسا وارد اکیپ بشه .

چنددقیقه ای میشد که کمانچه تو زنگ شتر فرود اومده بود

و  نوار  با صدای تق ایستاده بود و فقط گهگاهی صدای آه و

صدای نفس های  عمیق  بین اشک ها  به گوش  میرسید .

امیر علی پک غلیظی به سیگار زد ،دود رو توی سینش نگه

داشت،فیلتر سیگار رو که نصفش هم سوخته بود رو خاموش

کرد و همینجوری که دود آروم از بینیش بیرون میومد به طرف

ضبط صوت رفت تا نوار رو پشت و رو کنه .

این آخریا کسی نمیتونست علاقه ی مرضیه و امیر علی رو

انکار کنه . امیر علی و پدرام با هم توی یک شرکت سرمایه

گذاری کرده بودند که به این واسطه رفت و آمد پدرام اینا به

خونه امیر علی بیشتر شده بود و مرضیه هم که میخواست

سر از جیک و پیک شوهرش در بیاره  همه جا باهاشون بود

بعد هم که قضیه ی کلاه برداری از شرکت پیش اومده بودو

معلوم  شده  بود  که پدرام هم یه سری تو سرها داشته ،

اوضاع دیگه خیلی خراب تر شده بود . 

این طرف نوار چهار پنج دقیقش بیشتر پر نشده بود و هابیل

علیوف که حالا دیگه توی رضوی وارد قطعه ی ضربی شده

بود یکدفعه ساکت شد  ، خشششششش . . .  تق .

امیر علی تو این فاصله زیر سیگاری هارو توی سطل،خالی

کرده بود وحالا هم چراغ هارو روشن کردوبرای بچه ها چای

آورد .

و جلسه ی این دفعه اینجوری شد .

 

 

 

مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت

ورای مدرسه و قال  و  قیل مسئله بود

 

 

 

 

 

 

 

* اشعار متعلق به لسان الغیب میباشد .

* تصویر متعلق است به شروین بحری عزیز  . 

* این پست نه خاطره است نه داستان . اسمش را بگذارید هذیان های

ذهن آشفته ی یک دیوانه بعد از یک ماه قرنطینه .

( البته با اجازه از رضا صدیق عزیز که هذیون های یک دیوانه مال اونه )

+  جمعه 1386/07/20   توسط محمد مقدم  | 

سلام .

 

ببخشید به روز نیستم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+  دوشنبه 1386/07/09   توسط محمد مقدم  | 

  

صبح می بندم از آغوش تو رخت

 

 

                و دلم می لرزد

 

 

                      مثل برگی که می افتد ز درخت...

 

 

 

 

 

                                                        

 

 

                                                              ( سید مهدی شجاعی )

 

 

 

 

 

+  پنجشنبه 1386/07/05   توسط محمد مقدم  |