آب ســــدر و آب کافـــــور و آب جاری
خواب صبح و مرد مغـرور و جام خالی
.
.
.
ایکاش همچی همینجا تمام میشد .
دوست دارم یه روز بخورمش !
یه جوری که خونش بپاشه تو صورتم ، جیگرمو حال بیاره !
برای چی هر بار یه شمایل جدید واسه خودش درست میکنه
میاد از جلوم رد میشه ؟
یک بار ، فقط میخوام یک بار خودشو بذاره جای من . به خدا من
آدمیزادم . آدمیزاد . اون اینو نمیفهمه !
آدمیزاد یه ظرفی داره اگه ظرفیتش پر شه گه کار درمیاد .
باید با ما مدارا کنه . به قول یارو : ( پیمانه کج دار و مریز ) .
همین پریشب که بین دوستاش با مو های فر و لباس گشاد و
روسری شالی آبی رنگ و دندونای سیم کشی شده
که داشت میخندید و مثل همیشه سیگار بهمن میکشید
بعد از یک سال بود که دوباره اینطوریشو دیدم .
بخدا قسم نفسم بالا نمیومد .
برای چند لحظه که میخ شدم .
بعدشم که به خودم اومدم دیدم همینجوری که واستادم سر پا ،
زانو هام داره مثل مضراب سنتور میلرزه.
عجب تکنوازی قشنگی !
بعدشم با یه زور و زحمتی خودمو یه گوشه دنجی رسوندم که
متوجهم نشه .
اونوقت یه دل سیر نیگاش کردم .
چشماشو ، دهنشو ، لباشو ، سیم های دندوناشو ، انگشتای دستشو .
مو های فرش رو که از زیر روسری گشاد آبیش معلوم بود ، ...
آها ، سیگار کشیدنش هم رو که خر زدم .
همین دیگه ، برای من بس بود .
بعدشم یه نیم ساعتی تو کوچه پس کوچه های شب برای خودم
قدم زدم تا آروم شم .
دیگه کاملا ارضا شده بودم .
ولی کاش همه چی همینجا تموم میشد . . .
آخه منکه داشتم میرفتم تو،که به کارهام برسم،برای چی یهو جلوی
در توی صورتم سبز شد تا مجبور بشم بهش سلام کنم تا اونم هم
خیلی خشک و جدی جوابمو بده ؟
بعدم بگه چه خبر و بپرسه که از روزگار راضی هستم یا نه ؟
و بعدش خیلی اداری خداحافظی کنیم .
و من باز تا مدت ها تصویر چشمها و لبها و انگشتهاو موهای فر و
روسری آبی و گشاد و دندونهای سیمکشی شده و . . . ،
ظهر ها که از خواب بلند میشم تا صبح فرداش جلوی چشم باشه ؟
تازه باز ایکاش همه چی همینجا تموم میشد . . .
نکن ، یذره هم مراعات حال مارو بکن
به جان ثانیه ها که ، شهید میشود در تو . . .
به قطره قطره ی شعرم ، که میچکد درتو . . .
به گرمی عطشم که ، بخار میشوی در من .
به شرحه شرحه ی مغزم که دوود میشود ، در تو . . .
تمام آرزوی من یا تمام مقصد من .
فنا شدن و نبودن ، رها شدن در تو . . .
خدا کند که بدانم کلام آخر خود .
خدا کند که ببینم یکی عنایت تو . . .
تمام ذهنیت من همان اشارت تو
خدا کند که بفهمم همین کنایت تو . . . *
*من با تو زندگی میکنم ( قسمت 1 )
*همینطور که مینوشتم خودش آهنگین شد
باور کنید مقصد غزل نبود .
شما بگویید یک نوشته آهنگین .
تقدیم به روح آسمانی قیصر امین پور
باز هم دیر به یاد قدردانی افتادیم
دردا که ما زمقصد خود دور تر شدیم
نزدیک تر هر چه نهادیم گام را *
آن روز ها کرایه شهرک غرب ( قدس ) ـ انقلاب،صد تومان بود و من دوازده ساله بودم
نوشمک پانزده تومان بود و اگر بیست تومان اضافه داشتم میتوانستم از مدرسه که
میآیم توی راه گوجه سبز بخورم .
آن روز ها اشیل یا بکت ، یونسکو یا سوفوکل یا استینسلافسکی برایم فرقی نمیکرد
مهم این بود که کاکرو را تلویزییون ، جمعه ها ساعت دو نشان میدهد . مهم سگارو
بود و زنبه و علامت مخصوص . مهم این بود که چهار شنبه سوری همه پسر عمه ها
با بهترین لباسهاشان میایند منزل آقا جون توی نارمک .
آن روز ها نه اگزیستانسیالیسم بود نه ژان پل سارتر . نه نیچه بود نه لنین . نه مارکس
بود نه چه . نه مطهری بود نه شریعتی نه ... نه ... . ... ... ...
آن روز ها که ، پدر بزرگ بستری نبود . آنقدر سالم بود که از باااااا لااااااای پله سوم
میییییپریدم توی بغلش و باهم دنیارا میچرخیدیم .
نه باخ بود نه چکناواریان نه شجریان و نه حتی آیرون میدن .
نه بيگانه اي وجود داشت نه تهوعي نه بوف كوري و نه هزارونهصدوهشتادوچهاري
آن روز ها نه نقاش خيابان چهل وهشتم دلش تنگ بود و نه نمازخانه گلشيري اينقدر
كوچك بود .
نه کارت سوختي به کار بود ، نه خصوصی سازی نه تحریم اقتصادی .
آن روز ها داشتیم با حق مسلممان زندگی میکردیم .
نه صبحانیمان سیگار و چایی بود و نه عشق اولمان تنها يك خاطره .
آن روز ها حق مسلم ما قيصر امين پور بود و :
داستان كودكي تنها كه شمشير بلندش كربلا را شخم ميزد*:
ظهر عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق تنها بود
آتش سوز و عطش بر دشت میبارید
در هجوم باد های سرخ
بوته های خار میلرزید
از عرق پیشانی خورشید ، تر میشد
دم به دم بر ریگ های داغ
سایه ها کوتاه تر میشد
سایه ها را اندک اندک
ریگهای تشنه مینوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد میجوشید
دشت ، غرق خنجر و دشنه
کودکان در خیمه ها تشنه
آسمان غمگین ، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان :
اسب های زخمی و بی زین
نیزه و زوبین
شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف ، اندوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف ، منظومه خورشید روشن بود
این طرف ، هفتاد سیاره
بر مدار روشن منظومه میچرخید
دشمنان ، بسیار
دوستان ، اندک
این طرف کم بود و تنها بود
این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود
شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پریسد :
« نوبت جولان اسب کیست ؟ »
دشت ، ساکت بود
از میان آسمان خیمه های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست !
این صدای آشنای اوست !
این صدا از ماست !
این صدای زاده ی زهراست :
« هست آیا یاوری مارا ؟ »
و صدای او به سقف آسمان ها خورد
باز هم برگشت :
« هست آیا یاوری مارا ؟ »
انعکاس این صدا تا دور دست ها رفت
تا دل فردا و آنسوتر ز فردا رفت
دشت ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیاره ای دیگر
ازمدار روشن منظومه بیرون جست
کودکی از خیمه بیرون جست
کودکی شور خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت : « اینک من ،
یاوری دیگر ! »
آسمان ، مات و زمین ، حیران
چشمها از یکدگر پرسان :
« کودک و میدان ؟ »
کار کودک خنده و بازی ست !
در دل این کودک اما شوق جانبازیست !
از گلوی خسته ی خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت : « تو فرزند آن مردی که لختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت !
هدیه از سوی شما کافیست ! »
کودک ما گفت :
« پای من در جست و جوی جای پای اوست !
راه را باید به پایان برد ! »
پچ پچی در آسمان پیچید:
« کیست آن مادر که فرزندی چنین دارد ؟ !
این زبان آتشین از کیست ؟
او چه سودایی به سر دارد ؟ »
و صدای آشنا پرسید :
« آی کودک ، مادرت آیا خبر دارد ؟ »
کودک ما گرم پاسخ داد :
« مادرم با دست های خود
بر کمر شمشیر پیکار مرا بسته است ! »
از زبانش آتشی در سینه ها افتاد
چشمها ، آیینه هایی در میان آب
عکس یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دل آیینه ها افتاد
.
.
. *
* سعدی
*منظومه « ظهر روز دهم » این اولین بار بود که به طور جدی علاقمند به شعر و ادبیات شدم و
امروز که ده سال از آن موقع میگذرد دانشجوی ترم سوم ادبیات دراماتیک در مقطع کارشناسی
هستم .
* چهار بند آخر منظومه بماند
اندیشه چیست
جز بمب ساعتی
در کارگاه مغز
تا در زمان محتوم
احساس فرمان دهد و او منفجر شود
تا شعر گل دهد !
احساس فرمان نمیبرد
و اندیشه نیز فرمان نمیدهد ؟
این چیست ؟
یعنی تمام شد
یعنی که تیغ ما دیگر نمیبرد
یعنی ، که کارگاه تعطیل گشته است
یعنی : رسیده لحظه ی مختوم
یعنی که مرده ایم و نمیدانیم
یا . . ، رازی در این میانه نهفته است
نقشی شگفت که ما نمیخوانیم !
( نصرت رحمانی )
* انتخوابی از دفتر « پیاله دور دگر زد »