تبليغاتX
فعلا بینام
فعلا بینام

داستان مردی که از اطاق زیر شیروانی

بر جلسه مشرف است .

 

حالا دیگر همه کم کم آمده بودند . یعنی خودشان را رسانده بودند

تا ببینند چه خبر است . در واقع خبری نبود . فقط اگر کسی نمآمد

پس فردا میگفتندفلانی آن روز نیامده بود جلسه.وحرف در میآوردند

و از کوچکترین چیز کوه میساختند واصلاموضوع جلسه بعدمیکردند

اینبار اصلا از همان اول رفت قایم شد آن بالا در اطاق زیر شیروانی

که جلسه قبل هم به بهانه سر دردجلسه را ترک کرده بود و رفته

بود آن بالا تا ببیند وقتی نیست چه میگویند .

از همه مردم متنفر شده بود و حتی جلسه پیش یکدفعه به سرش

زده بود از آن بالا بشاشد روی سربزرگتر جلسه و دیگران. ولی فقط

به سرش زد . آخر زندگی خصوصیش چه ربطی به مردم داشت که

بیایند و جمع شوند و برایش جلسه تشکیل دهند . اصلا مگر او از

کسی کمک خواسته بود . اینکه دیگر صحبت نمیکرد یا اینکه دیگر

به قهوه خانه نمیآمد و دیگر پیش شاگرد ها نمیآمد و چیز های دیگر

مگر به کسی مربوط بود ؟ این ها اینقدر دخالت میکنند ، اینقدر سر

و گوش میجنبانند که آدم را متنفر میکنند . مگر همین ها آخر سر،

فلانی و فلانی را دیوانه نکردنه که آخر سر گذاشتند و رفتند و جان

سالم به در بردند . آقا اگر میخواهید دور هم باشید ومسالمت آمیز

با هم همزیستی کنید که دیگر این همه ادا و اصول ندارد . دخالت

کردن در زندگی این و آن به اسم حل کردن مشکلشان دیگر چه 

بازی جدیدی ست ؟  اصلا شما همه دیوانه اید . آدم را ، خسته

میکنید از زندگی . روی سخنم با تمام شماست : حالم به هم

میخورد از تک تکتان . برید گم شید لعنتی ها . شما هیچ چیز 

نمیفهمید . نه سواد دارید . نه دین دارید . نه آزاد مردید . شما یک 

گله گرگید که افتاده اید به جان هم یکیتان که زخمی شود باقی

خودتان میریزیدسرش وتا ته میخوریدش.صبح به صبح بیدارمیشوید 

مسواک میزنید لباس میپوشید و آویزان این و آن میشوید تابخورید

و بخورید و بخورید . وحالا آخر شب هم که همه چیز تمام شد از

سر خوشی شعری میخوانید و معاشقه ای میکنید و کپه مرگتان

را میگذارید تا صبح دیگر .

آقایان بگذارید زندگیمان را بکنیم . ما فقط میخواهیم یک گوشه

زندگی کنیم.اگر هیچ کدامتان نبودید میشد یک شکم سیر زندگی 

کرد . نمیشود . حتی اگر یکیتان هم باشد نمیشود .

ببینید چه شد !!!

اصلا رشته داستان از دستمان فرار کرد .

از همه معذرت میخواهم .

حتی نمیگذارند آدم یک داستان بنویسد .

حال آدم را میگیرند .

اصلا نمیخواهم آقا !

ولش کن .

 

 

 

+  چهارشنبه 1386/11/24   توسط محمد مقدم  | 

 شبهای اراکی

 

 

همه جا یخ زده . پنجره یخ زده .پنجره باز نمیشه .بیرون برفه .

بخاری خرابه . سر درد میاره .منم و امیر .اراکه .خونه من .

موزیک : ساز خاموش .ساعت : ۴ صبحه .امتحان داریم .

۵ عصر .نمایش در ایران .نخوندیم . سماور روشنه .چایی هست .

سیگار هست .آب گرم کن سالمه .پتو هست .پولم امیر داره .

اینجا یه بانکو زدن . تومیدون نماز . بانک ملت .

 جشنواره فجر شروع شده .ایران موشک فرستاده فضا .

انرژی هسته ای داریم.عزم واقتدارملی هم داریم.اینو نشون میدیم.  

. بیست و دوم . تو راهپیمایی . همه چیز مرتبه .

.داشتم کتاب میخوندم . هوای تازه اورول .

آخرای کتابم .خیلی حرف زدیم .با امیر .از رفاقت . از عشق .

از ازدواج .از سفر خارج .از کار .از چاپ کتابمون .از تمرینامون .

از وضعیت .از تغییر وضعیت .ده و نیم خوابیده بودیم .

یک و نیم بیدار شدیم .کباب ترکی خورده بودیم .سیب زمینی .

سوپ .هویج .پرتقال .بستنی زمستونی .یکیش مونده .

از بستنیا .هویج هم مونده .سوپ تموم شد .

پفک هندیم میخواستیم .آقا نادری داره .نداشت .

امتحان رو بدیم میریم .میریم تهران .دنبال کار ها .

امیر خوابید .دارم مینویسم .همینو .همه جا یخ زده .

پنجره یخ زده .بخاری خرابه .سر درد میاره .اراکه .

خونه ی من .موزیک : نسیم بهاری .بیرون برفه .

هوا روشنه .پرنده ها نخوندن .عکس لورکا رو دیواره .

هدایت .اخوان .شاملو .فروغ .

عکس مایاکوفسکی هم هست .

عزیزم ، بپذیر .

شاید دیگر نسرودم .

 

 

* همخونه ی عزیزم امیر حسین نبود . ( همخونه ی سابق )

 

+  پنجشنبه 1386/11/18   توسط محمد مقدم  | 

بعد از کلی تعطیلی باز هم از

نصرت رحمانی انتخواب کرده ام :

 

 

باد دندان بلب تشنه ی صحرا میکوفت

گل خورشید به چنگال خدا پر میشد

روز میرفت به زیر پر شب دود شود

لب کفتار زخون شهدا تر میشد

 

دار ها سر همه خم کرده زخجلت در پیش

بوی خون با مه صحرا به هم آمیخته بود

کرکسان جنگ سر طعمه ی خود میکردند

گر چه در هر قدمی چند سری ریخته بود

 

زان میان لاشه ی من بود که له له میزد

ناخن خسته به دامان بیابان میسود

چشم را دوخته بر کرکس پیری مغموم

دلش از دغدغه در چنگ زمان میفرسود

 

دل من میزد چون طبل به پیروزی مرگ

نعره ام در گلوی باد سیه گم میشد

خونم از تن همه بر دامن بیرق میریخت

آه . . . گویی دل من چون دل مردم میشد

 

باد دندان به لب تشنه صحرا میکوفت

گل خورشید به چنگال خدا پر میشد

روز میرفت به زیر پر شب دوود شود

لب کفتار زخون شهدا تر میشد

 

 

+  چهارشنبه 1386/11/10   توسط محمد مقدم  | 

سلام .

فعلابینام تااطلاعیه آینده هنوزتعطیل است .

آخرین تغییرات متعاقبا اعلام خواهد شد .

با احترام .

+  دوشنبه 1386/11/01   توسط محمد مقدم  |