در روز های دیگر بهار میآید . . .

[و ساکت ترین مرد همیشه درونش پر از صدای ماسوله است،
ماسوله ای زمستانی و جاده ای پر از صدای فریدون فروغی و
روزهای دیگر بهار می آید بی آنکه از ما اجازه ای بگیرد و بپرسد
ما اهل زمستان - که انگار خو کردیم به ساختن آدم برفی - آیا
می توانیم آدمی دیگر شویم و همیشه آیا چای گرم است ...؟
سلام... ] *
شیخ فضل الله بود،سر پیچ همت.تازه رسیده بود تهران.اگر
از اتوبوس پیاده نمیشد میرفت تا ترمینال،دوباره باید تا سر
شهرک کرایه ماشین میداد .چند روز بود پولش تمام شده بود
همان را هم برای بلیط اتوبوس قرض کرده بود . شب بود .
پیاده شدن آنجا آن وقت شب کار احمقانه ای است ولی تا
سر شهرک پیاده خیلی راه نبود.ماشین ها وحشیانه و با
صدایی شبیه به خرناس آن ور واین ور میشدند . تابلوی
بزرگ و قرمز (مجتمع تجاری گلستان) در آسمان برق میزد
«از این ور که بروم ، این تپه بزرگ چمنی و درختان کاج را که
رد کنم باید برسم به ایران زمین و گلستان،عابر بانک دارد حتما
شاید کسی پول ریخته باشد به حسابم ، تاخانه بروم» . اینها
را در راه فکر میکرد تا رسید نک تپه . بالا ترین جای آن ور ها.
وای که چقدر از این بالا دیدن اتوبان ها که تو در توی هم گره
خورده اند و ماشین ها که با سرعت رد میشوند هیجان انگیز
است . از جلو سفیدند از عقب قرمز . ولی این ور را نگاه کن،
محاسباتش درست بود . از پشت ایران زمین سر در آورد . اما
چه کسی فکر میکرد اینجا در فاز یک شهرک غرب آن هم در
پشت مجتمع های بزرگ تجاری ایران زمین و گلستان این همه
زاغه نشین و کارتون خواب زندگی کنند . هاج و واج و بی آزار
نگاه میکنند .« باید مراقب خودم باشم» .
وارد اطاقک شیشه ای خود پرداز شد که اگر هست از حسابش
پول بر دارد .در باجه روبرویی پیر زنی بی حال و کلافه به نرده ها
هاج و واج تکیه داده بود.از پسر جوانی که به همراهش وارد شده
بود و در باجه کناری اش ایستاده بود کمک خواست.
ـ خانم حالتون خوب نیست؟
کاری از دست من بر میاد؟
ـ پسرم من حواس ندارم
اینجارو برام بخون ، نوشته یک ملیون و دویست هزار تومن؟
ـ درسته.
ـمطمنی؟ من اینقدر پول تو حسابم نداشتم.
ـمطمنم خانم یک ملیون و دویست هزار تومنه.
پیر زن بی حال روی زمین نشست:
ـ یعنی کی این پول رو ریخته ؟
پسر گفت: بالاخره بعد از سی سال یه خیری
از اینا رسید. اخبار گفته بود به باز نشسته ها قبل از عید پاداش
میدن.
پیرزن از هوش رفت.
بیرون روی زمین پربود ازکاغذها و بروشورهای تبلیغاتی برای انتخابات.
خیابان ایران زمین روبروی پاساژ گلستان. دختر ها و پسر ها قدم زنان
این ور و آن ور میرفتند و با هم شوخی میکردند. دخترها با کله های
رنگ و وارنگ و پسر ها با بوی ادکلن های بهاری . ماهی قرمز فروش
های عید هم بودند. دو پسر جوان از روبرو نزدیک میشدند که کارت
هایی پخش میکردند . دختری در کنارش ، جلوتر ، به آن دو نزدیک
شد که در یک دستش لیوان بستنی بود و در دست دیگر قاشق .
پسر کارت را که آمد بهش بدهد نگرفت، رفت. او رسیده بود . آن
یکی گفت: با کجاش بگیره. آقا شما بگیر.
عکس خاتمی بود. ائتلاف اصلاح طلبان،یاران خاتمی.
بی اختیار گفت: آخی! .
گفت: رای ندهی ها !
ما که داریم پخش میکنیم پولش را میگیریم . رفت .
آن شب تا خوابش ببرد در رخت خواب تکرار میکرد :
لا الاه اللا انت !
سبحانک ، انی کنت من الظالمین ؟
این داستان وقتی که دوستان نظر میدادند اینطور نبود .
از زبان خودم بود ، حالا سوم شخصش کردم .
جمله پایانی اش را هم تغییر دادم.
امروز ۳شنبه ۲۰ فروردین . روز ملی فناوری هسته ای .
خطابه دوریس لسینگ را بخوانید برنده نوبل امسال
ریسمان پاره با گرهی احیا میشود
اما باز ریسمان پاره اش میخوانند
ما نیز شاید روزی همدیگر را ملاقات کنیم
اما در نقطه ای که ترکم کردی
هرگز نخواهی ام دید .
* برتولت برشت ، ترجمه شاهکار بینش پژوه .
یک جریان سه اپیزودی عاشقانه
اپیزود یک
کوچک تر که بودم از اینها زمستان را چقدر دوست داشتم که بهترین ها
در زمستان بود . کفش هایم در زمستان خیس خیس میشد وپایم یخ میکرد
در برف . من متوجه نبودم و زمستان را دوست داشتم .دست هایم را که
نمیشستم در زمستان که سرد بود و سوز بود , کپره میزد و ترک ترک
میشد و میسوخت . آتش میگرفت در برف . و من عاشقانه زمستان را
دوست داشتم .آن روزهای مهربان ، بزرگترها نمی گذاشتند بروم بیرون
برفبازی و با بچه های همسایه ها آدم برفی درست نمیکردم و قلعه یخی
درست نمیکردم . فقط از پشت پنجره کنار بخاری . من عاشق زمستان
بودم .
.
.
.
چند سال است تولدم را که در چله بزرگه است جشن میگیریم , میهمانی
میگیریم و خوش میگذرد . چند سال است که دست هایم تمیز است ,
زمستان ها کرم ویتامین آ میزنم . پوتین و پالتوی خوبی برای پیاده روی
در برف دارم و سیگار میکشم . امسال جلوی خانه ام یک آدم برفی
بزرگ درست کردم . حالا زمستان مال من است ولی دیگر زمستان را
دوست ندارم .
اپیزود دو
این چشم های تو و این شعر های من
این شعر های من و این اشک های تو
این اشک های من و این دست های تو
این دست های من و این رد پای تو
به تمامی همین بود
به یاد آر
روزی را که بی رحمانه عاشقت بودم
هیچ وقت بر نگرد
امروز با لحظه ها همراهم
که بی تو پلک میزنند و شهید میشوند
بگذار اشک ها راه نگاهم را بگیرد
بگذار نبینمت که چه سان دور میشوی
نمیدانم اگر باشی چقدر دوستت بدارم
هیچ وقت بر نگرد
من بزرگ شده ام
اپیزود سه
این جریان فعلا اپیزود سه ندارد
سایت شبیه خوانی ایران توسط گروه بکاء در حال احداث است