پی نوشت( ۱ ) :یاد داستان لباس پادشاه و خیاط افتادم که خیاط ، پادشاه را
بدون لباس به خیابان فرستاد و اعلام کرد که احمق ها نمیتوانند لباس جدید
پادشاه را ببینند . مردم شهر همه گفتند به به چه لباس زیبایی چه لباس
زیبایی .
بنده هم به تقلید از خیاط ، این داستان را نوشتم .
منتقدان میگویند یک شاهکار ادبیست .
حالا شما هر چه میخواهید بگویید .
پی نوشت ( ۲ ) : این پست تقدیم به مردم شهر
(البته به غیر از شما مخاطبین عزیز وبلاگم و تمامی بستگان،دوستان،ومتعلقینتان)
الا حمایت تو رمز استقامت من
چنان که سینه تو ساحل سلامت من
فدای درد تو زین پیش تر چرا نشدم
همین بس است از ازل تا ابد ندامت من
( منزوی )
( به امیر پناهی به خاطر درد های مشترکمان )
آن روز ها که این مرغ های لعنتی آرام آرام میآمدند در مغزم
قد قد میکردند میآمدند . آن روز ها اول تحملشان کردم . صبر
کردم چیزی نگفتم . کم کم بهشان عادت کردم . کم کم با
آنها مانوس شدم و اگر نبودند دلم تنگ میشد برایشان ، خودم
میرفتم سر وقتشان . مرغ ها در مغزم ریشه دوانده بودند
هی بزرگتر و بزرگتر میشدند . هی رشد میکردند ،نمو میکردند
نمو میکردند ، جوانه میزدند . خودم برایشان خروس شدم ،
خودم بارورشان کردم ، خودم بارور شدم . به آن ها عادت کردم
فکر میکردم اصلا درستش همین است . همه از این مرغ ها
دارند در مغزشان . همه خودشان خروس میشوند . همه بارور
میکنند . همه بارور میشوند . اگر اشتباه میکردم این همه
خروس قد قد کنان در کوچه ها و خیابان های راه راه این شهر
چه میکردند پس . نه اشتباه نمیکردم آن روز هااین مرغ ها در
ذهن همه مردم شهر بودند شاید . در ذهنشان ریشه دوانده
بودند . هی بزرگتر و بزرگتر میشدند . هی رشد میکردند . نمو
میکردند . جوانه میزدند شاید . ولی شاید فقط در مغز خودم
بودند که اول عذابم میدادند و کم کم به آن ها عادت کرده بودم
و کم کم دیگر دلم برایشان تنگ میشد . مرغ ها کم کم ریشه
دوانده بودند ریشه هایشان بزرگ و بزرگتر میشد ، همه جا را
میگرفت . حالا دیگر خودشان کمتر بودند . فقط درختان بزرگ
آنجا بود که کلی هم بزرگتر شده بودند و من آبشان میدادم .
هر روز شاید ذو یا سه یا چهار بار آبشان میدادم . آنقدر که
برای خودم آب نمیماند . آبم تمام میشد . مرغ ها رفته بودند
درخت ها بیشتر شده بودند دیگر جا نبود . یک روز با دوستان
آمده بودیم برای گردش ، باور کنید که جا نبود راه برویم . ناچار
شروع کردیم به کوتاه کردن شاخ و برگ ها . شاخه های لعنتی
هر چه کوتاهشان میکردیم تمام نمیشدند . دیگر شب شده بود
و هوا تاریک شده بود . اینجا هم تاریک که میشود خیلی متفاوت
میشود . میخواستم از کلمه ترسناک استفاده کنم ، دیدم که اول
باید بیایم ترسناک را برای شما تعریف کنم . فکر میکنم در این
مورد که ترس یک حس نا خوش آیند و در عین حال جاذب در وجود
انسان هاست ، بعضی ها با من اتفاق نظر داشته باشند . ولی
خوب دقیقا چه حسی . پس بهتر است همان متفاوت را بگوییم .
بله خانه ، شب ها متفاوت است . منظورم فقط ظرف های کثیف
نیست که از آن شب مانده کسی نشسته حالا بو گرفته و اینور ها
را به گند کشیده . خوب ظرف ها که تقصیر ندارند ، کسی نبوده آن
ها را بشورد . همه جنگل بودند با دوستان تا شاخه ها را کوتاه کنند.
حالا شب شده . سرد است . بدنمان میلرزد . تنمان میلرزد . بخاری
هم که خراب است دوود میکند سر درد می آورد . حالا دیگر باید
باورتان شود اینکه میگویم شب ها همه چیز متفاوت است . همان
مرغ های حرام زاده را هم که گفتم آرام آرام آمدند در مغزم ، قد قد
کردند ، آن موقع شب بود ، تحملشان کردم ، صبر کردم ، چیزی نگفتم .
مرغ ها میآمدند روی بخاری ، روی ظرف ها ، روی درخت ها و از همه
مهمتر روی تخت خوابم فضله میکردند ، کثافت میکردند ، حالم را به
هم میزدند . خوب آن موقع حالم با حالا متفاوت بود . نه اینکه نسبت
به حالا ترسناک باشد ها ، فقط با حالا متفاوت بود . برای همین سوء
برداشت شما بود که آنجا از کلمه ترسناک استفاده نکردم . بله با
دوستان جنگل را تمیز میکردیم ، آب میریختیم ، جارو میکردیم که
خاک نشود . دیدیم چقدر مرغ ها که رفته اند ، تخم گذاشته اند.
همه زمین را ، همه آسمان را تخم پوشانده بود . تخم های روی
تخت خوابم را که نگو ، خیلی بزرگ بودند خیلی . خب چکار باید
میکردم . شما بودید چکار میکردید . این همه تخم . مرغ ها که به
خودی خود بارور نمیشدند . خودم بهشان توجه کردم . خودم
خروس شدم ، خودم بارورشان کردم . خودم خودم را بارور کردم .
خودم کردم . ولشان کردم . کاری به کارشان نداشتم . ماندند
خودشان بزرگ شدند . روز به روز بزرگتر و بزرگتر . من فقط آبشان
دادم . آن روز ها وضعم خوب نبود ، فقط همین آب را داشتم .
هر روز دو یا سه ، حتی چهار بار آبشان میدادم . آنقدر که برای
خودم آب نمیماند . یک روز صبح که پا شدم دیدم جیک جیک
میآید . باورتان نمیشود تخم ها جوجه شده بودند . جیک جیک
میکردند مغزم را میخوردند . جانم را میخوردند . جوجه های حرام
زاده لعنتی میآمدند روی ظرف ها ، روی درخت ها ، روی بخاری
و از همه مهمتر روی تخت خوابم فضله میکردند ، کثافت میکردند
جیک جیک میکردند ، حالم را به هم میزدند . ولشان کردم کاری
به کارشان نداشنم . ماندند خودشان بزرگ شدند . روز به روز
بزرگتر و بزرگتر شدند . قد قد کردند . من آبشان دادم . شاید روزی
شاید روزی چهار بار . آبم تمام شد . حالا همه مرغ ها برایم
ترسناکند . درخت ها ترسناکند . ظرف ها ترسناکند . بخاری ها
ترسناکند . تخم ها ترسناکند . تخت خواب ها ترسناکند .
متفاوت نیستند .
دقیقا ترسناکند .

* در متون اوستایی گرشاسپ منجی آحر الزمان (دارنده اسب کمر باریک)
هشت دیو را از بین میبرد . دیو چهارم ، مرغ کَمَک (kamak ) است .
این مرغ بر فراز زمین میآیستد ، بال هایش را باز میکند ، و مانع از ریزش
باران بر سطح زمین میشود . به زمین نوک مییزند و انسان ها را درسته
میخورد .
گرشاسپ در مبارزه اش با مرغ کَمَک او را با تیر و کمان نیمه جان میکند
و آمده است که با وارد کردن ضربات گرز بر سرش او را از پای در میآورد .
پ.ن : در متون کهن نیامده که این مرغ چگونه بارور میشده و کجا تخم
میگذاشته .
هفته گذشته پنج شنبه روز معلم بود .
بنده از همان روز اول با انتخواب این روز برای قدر دانی از مقام معلم
مشکل داشتم.کشور عزیزمان تاکنون این همه معلم های خوب وواقعی
تحویل تاریخ داده . آیا واقعا روز مرگ آقای مطهری برای این کار مناسب
است ؟
انتخواب یک روز به این نام کاری است ستودنی . ولی ترجیه میدهم
خودم این روز را انتخواب کنم .
بنده امسال سه شنبه ۱۷ اردی بهشت را روز معلم انتخواب میکنم .
به این بهانه از استادان عزیزم که با این صفحه های مجازی همراهمان
هستند قدر دانی میکنم .
استاد شمس لنگرودی عزیز
استاد مهدوی مهربان
استاد گلستانی دوست داشتنی
و
استاد نصر آبادیان که با ایشان درس ندارم
(قسمت ۲)
پیش خودم قرار این بود که حالا حالا ها بروز نکنم . اما اتفاق جالبی
افتاد .
قبلا *از چشم ها برایتان سخن گفته بودم و شما که محبت دار ید ،
خوانده بودید . از حسین منزوی گفتم و نصرت رحمانی . همچنین
برایتان داستان چشم هایی درشت و خونین را گفتم که چه شد و
چه شد .
بنده هنوز معتقدم :
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر نشان است که بود
امشب شعری دیدم از جناب یاسمی عزیز که شیفته غزل هایشان
هستم . شعرشان شگفت زده ام کرد . اولا که این همه متفاوت بود
ودیگر اینکه به موضوع مورد بحثم اشاره کرده بودند .
از ایشان اجازه گرفته ام تا آن را اینجا نمایش دهم . دیگر از شوق
نفهمیدم اجازه دادند یا نه .
بخوانید :
اردی بهشت نزدیک است
سالگرد سبز آن ستاره سرخ
به رنگ دقایق بی قرار
به سادگی سه شنبه ای از
و به بوی کوچه ای گنگ و گیج
از میان آن گذشته باشی
پ.ن *: قسمت اول را در این صفحه بخوانید .
پ.ن : بعضی از دوستان میگویند چرا کامنت دونی فعال نیست
چند وقت است برای پست هایی که از خودم نیست
فعالش نمیکنم . صحبت های محترم شما را در کامنت
دونی پست قبل میخوانم .
( هذیون های یک دیوانه ) بروز شده است . این بلاگ را به
همه عزیزانی که پست قبلی ام را بهشان تقدیم نکردم
(خودشون میدونن) معرفی میکنم .
این بار هم حرفی برایتان ندارم .حرف که بسیار میتوان گفت .
حرف را هم مثل چیز های دیگر اگر ول کنی خودش میاید .
یک ساعت ،دوساعت ،دوساعت و نیم و یک ریز میشود حرف
زد و آنقدر گفت تا جان تمام شود . ما رسالتمان سکوت
است تا شما بگویید.اگر بخواهیم تسلایتان دهیم صبر میکنیم
و به شما گوش میدهیم . از اول کار دیگری نیاموخته ایم اصلا
از اول به دنیا نیامدیم و حالا دیر است . دود دیدگانتان را آزار
میدهد .
بانوی من برهنه ایستاده اید و تنها حجاب در مقابلمان منم
بامن از شراب میگویید،شما خودتان شرابید.از جنان میگویید
، شما جنانید . از جنون میگویید ، شما جنونید . شما دردید
شما تریاکید شما زخمید شما درمانید .شما مجنونید .شما
شیرینید و فرهادید . تیشه اید و بیستونید . شما اول و آخرو
ظاهر و باطن هستید . عالم صغیرید و عالم کبیر.راهید و توشه
اید و منزل . شما تمام مراتب رونده اید شما نهایت سیرید .
شما . . .
چه بگویم .
لعنت به انسان که هیچ وقت تمام نمیشود . هیچ وقت نیست
نمیشود تا تنها شما بمانید . بانو ، من با شما زندگی میکنم .
چه فرقی میکند . حرفی برایتان ندارم .
شما زمانید و مکانید چه فرقی میکند دیر یازود چه فرقی میکند
کی یا کجا . شما محبتید شما مهرید و مهربانید چه فرقی
میکند چقدر در اظهار آن به شما عاجز یا توانا باشم . شما
هر لحظه تکرار میشوید فرقی نمیکند تا چه وقت بینا باشم .
شما نشان هستید شما نام هستید فرقی نمیکند تا چه وقت
بینام باشم . شما وجودید شما وحدتید و کثرتید شما ماهیتید
شما تقدم و تإخرید . چه فرقی میکند . من با شما زندگی
میکنم . چه فرقی میکند .
امروز در شناخت شما حتی از نفرت هم گذشته ام . شما
تهوعید شما انزجارید.در شناختتان رعشه گرفتم لرزه گرفتم
از صرع هم گذر کردم . من در شما بالغ شدم و به ابتدای
خود رسیدم . شما نهایت بلوغید .
حرفی برایتان ندارم . حرف که بسیار میتوان گفت .
حرف را هم مثل چیز های دیگر اگر ول کنی خودش میاید .
یک ساعت ، یک ساعت و نیم ، دو ساعت یک ریز میتوان
حرف زد و آنقدر گفت تا جان تمام شود .
ما رسالتمان سکوت است .
سکوت تا شما بگویید .
پ.ن ۱: این پست را تقدیم میکنم به آن ها که نمیدانند چه میگویم .
پ.ن ۲: ایکاش بعد از هشت قرن یک ذره آزادی قلم و اندیشه از طرف توده جامعه
وجود داشت تا مجبور نباشیم مثل قرن هفتمی ها بگوییم .
همیشه همین است . همه جای دنیا همین است .
پ.ن۳: وقتی این ها را مینوشتم حال خوشی داشتم . مکاشفه ای دست داده بود
و گشایشی حاصل شده بود . حالا همه را تکذیب میکنم .
حالا چهار شنبه ۱۱/ اردیبهشت است .